آتیش زدن به اعتراض! | مشاهداتم در تهران، خیابان سعدی – هشتم دی‌ماه

رضا رضایی؛ از پله‌های مترو سعدی اومدم بالا. اولین چیزی که دیدم کرکره‌های نیمه‌پایین مغازه‌های دم مترو بود. چهارراه که شلوغ بود مث همیشه. وسط خیابان پنجاه‌نفری ایستاده بودن و کف می‌زدن. مردم هم توی پیاده‌رو‌ها نگاه می‌کردن. حرکت کردم به سمت لاله‌زار. چندتا دختر جوون، وسط معرکه، جمع رو مدیریت می‌کردن. یکی از دختر‌ا شروع کرد به شعارِ «آزادی، آزادی». کاسب‌ها دم مغازه‌های نیمه‌بستۀ‌شان سیگار می‌کشیدن. کاسب سالخورده‌ای می‌گفت: «این اعتراضا اقتصادیه، سیاسی نیست که بخوان بریزن بزنن.»

وسط خیابون شلوغ‌تر می‌شد. دعوت دخترا داشت جمعیت رو جمع می‌کرد. ماسک‌به‌صورت‌زده‌هایی سطل‌ آشغال‌ها رو کشیدن وسط خیابون و آتیش رو راه انداختن. البته بیشتر دود داشت تا آتیش. شعارا رادیکال شد.

چندتا ضدشورش از سمت چهار‌راه اومدن جلو، باتوم هم دستشون نبود. لیدرا جو رو هیجانی کردن و جمعیت رو کشوندن تو لاله‌زار. مأمورا محترمانه خواستن که متفرق بشن. تعدادشون حدودا ۲۰۰ نفر شده بود که یک‌دفعه شروع کردن به سنگ‌پرانی سمت مأمورا. ضدشورش خیلی آروم عقب کشید. مردم به راه افتادن انگار همه می‌دونستن الاناست که گاز اشک‌آور بزنن. یکی از رفقا همون لحظه پیام داد که «مراقب باش رضا! تو از صدمتری هم معلومه حزب‌اللهی‌ هستی.» گفتم: «هنوز به آخوندکشی نرسیده، نگران نباش.»

گاز اشک‌آور خیابون رو پر کرد. شروع کردم به دویدن ولی از سوزش چشم جایی رو نمی‌دیدم. پیچیدم توی کوچه‌ای و کمی جلوتر نشستم زمین. یه پیرمرد اومد دود سیگارش رو فوت کرد توی چشام.

جمعیت متفرق شد. رفتم کوچه درختی پیش یکی از دوستا. نماز خوندیم و ناهار خوردیم و برگشتم سمت سعدی. ضدشورش مستقر شده بود. مغازه‌ها یکی در میون باز بودن. مشیرالدوله شلوغ بود. اون سمت چهارراه ضد شورش بود و این سمت هم، مردم وایساده بودن. فرمانده ضدشورش اومده بود وسط جمعیت و صحبت می‌کرد. پیرمردی جلوتر وایساده بود و از گرونی می‌نالید. یه زن شروع کرد به جیغ زدن. یکی از کاسبا رفت جلو، زن رو آروم کنه. یه زن سیاه‌پوشی که ماسک داشت، سر کاسب داد زد: «تو چقدر می‌گیری که مدافع اینایی؟» جمعیت، کاسب رو هو کرد! نزدیک زن سیاه‌پوش بودم. چندتا جوون اومدن سمتش و ازش پرسیدن: «چیکار کنیم؟» انگار که از زن خط می‌گرفتن. سعدی رو رفتم سمت انقلاب. دم غروب بود و اکثر مغازه‌های سعدی شمالی باز بودن. سطل آشغال هنوز توی لاله‌زار می سوخت. داستان تکراری بود. کشوندن اعتراض به آشوب و درگیری خیابانی.ضد شورش کمترین میزان درگیری رو برای جمع کردن جمعیت به کار برد و حتی تلاش می‌کردن که با مردم صحبت کنن.

از متروی هفت تیر که بیرون اومدم چندتا دست‌فروش گل می‌فروختن. جلوتر هم دوتا نوازنده داشتن آهنگ شیش‌وهشتی می‌زدن. مرد عینکی نگام کرد و گفت: «بخند.» خندیدم. تهران عجیبه. تو سعدی گاز اشک‌آور می‌خوری و گریه‌ات درمیاد، تو کریم‌خان برات بندری می‌زنن و باید بخندی!!

حکمران؛ روایت عمیق سیاست و اقتصاد

 

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده ها

آخرین تحلیل